تبليغاتX
زندگی بر بلندای عشق

زندگی بر بلندای عشق

بنام آنکه همیشه هست و همیشه ناظر ، بنام آفریدگار هستی ، بنام معشوق بی همتا

بر بلندای عشقم

آدمی در گستره گیتی آنچه می جوید و می نگرد و می شنود از عشق گفتن است و بس. من از عشق می گویم و تو نیز، رمز بین بودن و نبودن راز هستی من و تو.

آنروز که در چشمانت خیره شدم برق شیشه وجودت تا انتهای قلبم نفوذ کرد و من عاشقت شدم. عاشق تمامی هست و نیستت عاشق صداقت وجودت ، آری من عاشق آرامم شدم و به آرامش رسیدم.

عشق آرام آرام در درونم ریشه دواند و پیش رفت و من را بر بالهای گسترده اش نشاند و بر بلندا برد. تو، آری تو کنون شاهزاده خانم سرزمین عشقی.

شاهزاده خانم سرزمین عشقم بیا با من تا با هم بر بلندای عشق گام بر داریم.

و اکنون بر بلندای عشقم.


 تا مطلب بعد بدرود...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 4:34  توسط مجید رحیمی  | 

"و آنگاه آدمي ديده مي گسترد، به حيرت آنچه مي بيند بگاه نديده است. او خداي را مي نگرد و عظمتش را، غرور و بزرگي اش را. آدمي به كعبه كه وارد مي شود جز نور، جز شكوه آفرينش هيچ نمي بيند. به راستي ساده تر از بناي چهار گوش كعبه چه بنايي است كه راز هستي را با خود به درون آدمي مي دمد.

آري راز هستي، عشق."

هفت شهر عشق وبلاگ يكي از دوستان بزرگوارمه كه به خاطرات سفر عشق مي پردازه. سفر به بناي آرامش بخش و حيرت انگيزي كه متعلق به خداست.

 

ديدن هفت شهر عشق را به شما نويد مي دم.


 تا مطلب بعد...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 22:15  توسط مجید رحیمی  | 

دوستان عزیز از وقفه یک ماهه واقعا پوزش می خوام.

تا مطلب جدید بدرود...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 5:50  توسط مجید رحیمی  | 

با هم بخوانیم >>>


سالها می گذرند

              روزها نیز همانطور    

                                 دمادم گذران

و من خسته بی آلایش

                               مات و مبهوت از این تقدیرم

که چرا نی قلمم بی جان است

                           و چرا در دل این انگشتان

  حال درد دل بیهوده خود را

                           من نمی انگارم

و چرا فاصله ها

              دم به دم بیشتر و بیشتر است

من همین را دانم

                    که تو صبرت را

                         با دل سنگی من آمیزی

 

                                                          بهار 1381  ساعت ۱ بامداد


تا بعد بدرود...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 23:0  توسط مجید رحیمی  | 

با هم بخوانیم >>>


خوابي ديدم . خواب ديدم كه در ساحل با خدای قدم مي زنم و بر پهنه آسمان تلالو صحنه هائي از زندگيم برق مي زند. در هر صحنه دو جفت پای روي شن ها می ديدم . يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدای. وقتي آخرين صحنه در مقابلم برقی زد به پشت سر و به روي شنها نظری افکندم. دیدم كه چندين بار در طول مسير زندگيم فقط يك جفت پای روي شنها بوده است و آن اینکه در سخت ترين دوران زندگيم بوده.

ناراحت كننده بود و از خدای سئوال كردم:

"خدايا تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود ولي در سخت ترين دوران فقط يك جفت پای دیدم. نمي دانم چرا هنگامي كه بيش از هر وقت ديگري به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي."

خدای پاسخ داد:

"گرامی بنده ام، من هميشه در كنارت بوده و هستم و تنهايت نخواهم گذاشت. اگر در آزمونها و رنجها يك جفت جاي پای ديدي زماني بود كه تو را در آغوش خود حمل مي كردم."

................................................

 آری آری ، به ساحل قلبت رجوع کن ، دیدی اثر نور را بر شنهای قلبت احساس می کنی. آن ، همان رد پای نور است رد پای خدای بر شنهای ساحل قلب تو  آمین یا رب العالمین.


این مطلب برگرفته از وبلاگ "خاطره عاشقانه ها" بود.

تا مطلب بعد بدرود...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 22:22  توسط مجید رحیمی  | 

شیطان در روح و جسم من ریشه دوانده است و گوشه دلم جایگاه سراییدن اشعارش شده است. زمزمه اشعارش ذره ذره در درونم نفوذ می کند و من بی خبرم. وای که چه ظلماتی است این بی خبری.

روزهاست که به درونم می نگرم اما هیچ نمی بینم  جز تباهی و نیستی. نمی گویم تا پوزخندی نثارم کنی و گویی: دل خوش سیری چند. می گویم ، نه نمی گویم بلکه فریاد می زنم تا نفس خود آگاه از خود بی خبر مانده ام تکانی خورد و بیدار شود که بی خبری و ظلمت بد منزلگاهی است، نه؟

تا بحال به این اندیشیده ای که شیطان نیز عاشق شد. عاشق آتش ، عاشق نور خدادادی اش ، عاشق خود و درونش ، شیطان عاشق قدرت خدای بود اما خود نمی دانست . وای که این ندانستن و بی خبری است که عالمیان را از کوه تا انسان ، از آب تا بی کران کیهان به نیستی می کشاند.

می خواهم بدانم و می دانم که سرآغاز هر عشقی خداست و اوست که تنهاترین و لایق ترین معشوق جهانیان است و چه خوب دانستم.


این مطلب را اینجا بشنوید >>>


 

تا مطلب بعد بدرود...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 22:29  توسط مجید رحیمی  | 

 

این مطلب را یکی از دوستان برام فرستاد و منم دیدم مطالب این متن از گابریل گارسیا مارکز به خیلی از سوالات ذهنمون پاسخ میده. شما هم بخونید شاید جواب سوالات ذهنتون بین اونا باشه !!!


 

13خط برای زندگی...

 

1- دوستت دارم نه به خاطر تو بلکه به خاطر شخصیتی که در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

  

2- هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

 

3- اگر کسی آنطور که میخواهی تو را دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

 

4- دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

 

5- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

 

6- هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی. چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

 

7- تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی بدان برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

 

8- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

 

9- شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری از افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکرگذار باشی.

 

10- به چیزی که گذشت غم مخور. به آنچه پس از آن می آید لبخند بزن.

 

11- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

 

12- خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

 

13- زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.


تا مطلب بعد بدرود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 22:45  توسط مجید رحیمی  | 

 

تا بحال به این فکر کرده ای که راز خلقت چیست؟

راز آفرینش انسان؟ راز بودن و رفتن؟

راز دیدن و شنیدن؟

آری، آری، آدمی را رازیست نهفته در دل آفرینشش ، در درونش ، در کهکشان قلبش ، رازیست که همگان در پی آن نگریسته اند و گریسته اند. فرهاد را به کندن کوه واداشته و مجنون را در بیابان هوشیاری سرگردان.

آن راز نهان منم ، من ، آتشی در درون تو ، زندگی ات را از من داری و آرزوهایت را. منم ، نشناختی ام؟

من خود عشقم. راز هستی ، راز بودنت. جزعشق چه چیز گره های پیچ در پیچ را توان گشودن است.

 

آنگاه که خدای نظر افکند، جز فرشتگان آسمان باید موجودی باشد که ستایشش کند ، نه؟ بی کم و کاست. وای که خدا چقدر بزرگ و مغرور است. غروری که تنها شایسته اوست. خدا انسان را آفرید تا ستایشش کند ، غرورش را عظمتش را پس عشق را به او هدیه کرد ، او تکه ای از گل آسمانی بود. کاملش کرد. می دانم و می دانی چگونه.

 

و آنگاه خدا عشق را آفرید.

 

عشق را آفرید و شد راز خلقت تا همگان بر شکوهش سجده برند، وای که تو چقدر بزرگی.

به راز خلقتت اندیشیده ای؟ وای که چقدر پرسش کرده ام و جوابی نگرفته ام. بیا ، بیا به راز آفرینشمان به راز هستی ، بیندیشیم.

بیا ، با من بیا تا نور را بنمایانمت.


 تا مطلب بعد بدرود...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 19:36  توسط مجید رحیمی  | 

 

داستان پروانه و شمع را شنيده اي؟

داستان آنكه چطور پروانه خود را به شعله مي سپرد و مي سوزد؟ آري پروانه سخت عاشق است ، نه عاشق شمع ، پروانه نمي داند كه شمع چيست!  پروانه عاشق نور است و بس.

پروانه باش و از سوختن نهراس ، با توام، خود تو. تويي كه خوب مي شناسيم. بگذار دلت بسوزد و آب شود ، دل سوختن هنر عشق است ، هنر  آدميت ، هنر بودن. ما اجازه نداريم بي هنري پيشه كنيم. پس هنرمند باش ، مي دانم كه هستي ، ولي اين كافي نيست . تو جايگاهت بر بلنداي عشق است. جايگاه ابدي و جاودانه ات.

دلت ابري است مي دانم، من حتي خورشيد پشت اين ابرهاي دلت را هم ديده ام. اما نگران نباش ، حيف نيست لبخند را از مهماني لبانت باز داري؟ پس بخند ، بخند. شادابي چشمانت امان سياهي ابرها را خواهد بريد. شعار نمي دهم تو خوب مي شناسيم، همچون تلالو چشمانت برايم روشن است كه خورشيد دلت طلوع خواهد كرد، به گرمي ايمان.  به شقايق قسم كه خدا دوستت دارد، او را حس مي كني؟

رنگين كمان آسمان ، اميدوار باش ، آيا نشنيده اي كه نااميدي بزرگترين گناهان است. بالهايت را بگشاي و بپر، بپر تا به نور برسي. خدا به تصميم تو نگاه مي كند، زير شمع هستي پر است از پروانه هاي عاشقي كه عاشقانه به نور زده اند، سوختن كه چيزي نيست.

يادت باشد وقتي به نيروانا رسيدي به او بگو كه در راه شاپركي ديدي كه راه نور را گم كرده بود، بگو تا خودش را به اين شاپرك خسته بنماياند.

هرگز فراموش نكن.


 تا مطلب بعد بدرود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 11:6  توسط مجید رحیمی  | 

 

آه که چقدر در دلم احساس حسادت موج می زند ، آری حسادت ، حسادتی که از عاشق بودنم جاری است. حسادتی که مملو از لذت است و آنقدر حسودم که می خواهم در حرارت آتشش ذوب شوم.

حسود عشقم .

 تا بحال شده است که در دل خود به این حسادت کنید که عاشقید ؟ به معشوق حسادت کنید و بخواهید که بیشتر و بیشتر عاشقش شوید ؟ چه چیز در دنیا زیباتر از سرخی شعله های حسادت عاشق به معشوق خود است؟

هیچ!

وای خدای من این چه حسی است که جان و دلم را فرا گرفته است ، وای که تو چقدر بزرگی ، چقدر باشکوهی تو. تویی که مخلوقی همچون او داری و این حسادتم را شعله ورتر می کند.

حسادتی که ناشی از خواستن است ، وقتی به معشوق حسودی کردی بدان که آنقدر با ارزش است که قلبت وجودش را طلب می کند ، بی کم و کاست. پس من حسودم .

آری حسود عشق.


پس تا بعد بدرود...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 21:22  توسط مجید رحیمی  |